تبليغاتX
language="javascript" src="http://www.parStools.net/clock/?type=13&w= 130&h=130"> 1) خدمات وبلاگ نويسان جوان غمی غمناک

غمی غمناک
تقدیم به تنها امید زندگیم....رامین گلم.

تنهام نذار....

چهارشنبه 10 مهر1387
ساعت 8:7 PM
نويسنده سوگند


یکشنبه 31 شهریور1387
ساعت 7:31 PM
نويسنده سوگند


.......

پنجشنبه 28 شهریور1387
ساعت 11:59 AM
نويسنده سوگند


زنده ام چونکه در کنارمی، هستم چون که تو عشقمی و خوشحالم زیرا تو خندانی  

می میرم وقتی که می ری، نابود میشوم وقتی که از من دور می شی 

گریانم وقتی که غمیگینی ای عشق من ! پس بمون در کنار من

برای همیشه و تا ابد ، با من زندگی کن ، با عشقم ، نه با خاطراتم!

بمون و این زندگی رو برام غمگین تر ، و این دنیای بی محبت رو برام جهنم نکن!

بمون در این قلبی که مدتها انتظار میکشید تا چنین عشقی نصیبش بشه

حالا که تو آمدی و تو قلبم نشستی بیا و تا ابد عشق من و قلبم باش! 

اسمت امواج سهمگین دریای دلم رو آرام میکنه اسمت چشمهای منو

بهانه گیر می کنه، منو امید وار و آروم میکنه ،چشمه غرور رو در وجود من جاری میکنه!

غرور عشق ، و غرور به خاطر دوست داشتن بیش از حد!

معنای عشق را بیشتر از معنای واقعی خودش برام معنا کردی و بیشتر از آنچه

 تصور می کردم منو دوست داری!

حالا که منو با این عشق و دوست داشتن خودت شرمنده کردی من میخوام  

تو را بالاتر از تو  که منو دوست داری ، دوست داشته باشم، ای عشق من ! 

پس با غرور هر چه تمام تر و با احساس دوست داشتن بیش از حد و از ته دل 

از تمام وجودم ، همچون رعد و برق آسمان در این دشت عشق در میان این 

همه عاشقان و در برابر خدای عاشقان با چشمهای گریون ، با صداقت و یکرنگی و یکدلی 

و احساس آرامش عشق و ذکر نام مقدس تو  ،  فریاد میزنم :

 

خیلی دوستت دارم عزیزم

پنجشنبه 28 شهریور1387
ساعت 11:46 AM
نويسنده سوگند


باورم نمیشه...

گفتم ، گفتی و اشک ریختیم...

گفتم که دوستت دارم ، گفتی که باور نداری

گفتم این کلمه رو از حفظ نمی گم از ته دلم می گم ، گفتی دلم رو نیز باور نداری!

سکوت تلخی کردم و از ته دلم آه کشیدم. مدتی سکوت با چشمايی خیس……

گونه ام خیس شد و قلبم شکسته !

گفتی که تو قلبم رو شکستی ، گفتم که قلبت شکسته نشد ، بلکه احساست در هم

شکست،

گفتی ساكت باش میخواهم گریه کنم ، منم سکوت کردم و با گریه تو نا آرام شدم و

اشک ریختم!

گفتی بی خیالی از اشکهایم ، چیزی نگفتم ، و باز سکوت و یک آه تلخ!

گفتی کاشکي عاشق نمی شدم ، گفتم عاشقی همه این دردها رو داره .

گفتی خسته شدی از همه کس ، گفتم که صبور باش عزیزم من با تو می مونم.

گفتی خیلی تنهایی ، گفتم کسی که عاشقه  تنهایی رو نمی شناسه!

و باز گفتی تنهایی ، گفتم کسی که عاشقه قلب یارش باید همون تنهایی او

باشد!

گفتی که این حرفات تکراری هستش ، گفتم به جز تکرارش راهی نیست!

گفتی که آغوشم رو میخواهی ، گفتم که منتظر بمون عزیزم!

گفتی که شانه هایم را میخواهی ، دلم به درد آمد از دوریت به غم نشستم!

گفتی که تو از حرفهام پریشونی ، گفتم حرفی نیست و حرفهات شکنجه ای بیش

نیست!

گفتی که لبخندی بزن ، گفتم که حس لبخند نیست

گفتم با اینکه این کلمه تکراریه و با اینکه باور نداری باز میگویم که دوستت دارم

چیزی نگفتی و سکوت کردی !

گفتم که دوستت دارم ، دوستت دارم و دوستت دارم و اشک از چشمانم سرازیر شد!

و باز چیزی نگفتی و به جای سکوت اینبار تو هم مثل من اشک ریختی و با بغض و

صدای آهسته گفتی که منم تو رو دوست دارم عزیزم، لبخند تلخی بر لبام

نشست و باز چشمان خیسم خیستر شد!

باورم نمیشه!

پنجشنبه 28 شهریور1387
ساعت 11:44 AM
نويسنده سوگند


همیشه باهاتم....

سه شنبه 26 شهریور1387
ساعت 9:9 AM
نويسنده سوگند


دعا می کنم که هیچگاه چشمهای زیبای تو را

در انحصار قطره های اشک نبینم

و تو برایم دعا کن ابر چشم هایم همیشه برای تو ببارد

دعا می کنم که لبانت را فقط در غنچه های لبخند ببینم

و تو برایم دعا کن که هر گز بی تو نخندم

دعا می کنم دستانت که وسعت آسمان و پاکی دریا و بوی بهار را دارد

همیشه از حرارت عشق گرم باشد

و تو برایم دعا کن دستهایم را هیچگاه در دستی بجز دست تو گره ندهم

من برایت دعا می کنم که گل های وجود نازنینت هیچگاه پژمرده نشوند

برای شاپرک های باغچه ی خانه ات دعا می کنم

که بال هایشان هرگز محتاج مرهم نباشند

من برای خورشید آسمان زندگیت دعا می کنم که هیچگاه غروب نکند

و بدان در آسمان زندگیم تو تنها خورشیدی

پس برایم دعا کن ، دعا کن که خورشید آسمان زندگیم هیچگاه غروب نکند

سه شنبه 26 شهریور1387
ساعت 9:7 AM
نويسنده سوگند


روز فراموش ناشدنی...

همیشه با خودم می گفتم:اگه یروز توی گوشش زمزمه

کنم(دوست دارم)همه مشکلاتم حل میشه.می دونستم

صدام آنقدر مسخ کننده هست که روش اثر بذاره.به

خودم و قدرت صدام ایمان داشتم.اما سخت ترین

بخشش شکستن غرورم بود واون کاملا می دونست

اونقدر مغرور هستم که هیچ وقت این کارا

نمیکنم.خودمم اینا می دونستم اما به عشقم ایمان

داشتم .سخت بود اعتراف می کنم تو تموم زندگیم

اونقدر زجر نکشیدم که توی اون چند ثانیه کشیدم.روبه

روش ایستادم وچند ساعتی همونجوری که هر دومون

روی پاهامون ایستاده بودیم سکوتی سرشار از حرف

نگفته بینمون بود دیگه داشت حوصلش سر می رفت اما

بازم منتظر شنیدن اون حرف جادویی از طرف من بود که

اروم سرما طرف گوشش بردم وگفتم د...دو...دوست...

گفت چی می خوای بگی سوگند؟

د...دو...دوست...دوست دارم.با شکستن غرورم وقتی

اون جمله را می گفتم صدای قلبشا می شنیدم.ضربان

عجیبی داشت.باور کرد شاید اون صدا مال این بود که

حرفما با تموم وجودش شنید اما بعد از گذشت چند وقت

همونطور که با یه حرف باورم کرد با یه حرفم باور کرد

که دوسش ندارم.فکر می کنم بیشتر از عاشقی به

دروغم اطمینان داشت هیچ وقت نفهمید آدمی نبودم که

برای یه دروغ غرورم را بشکنم هیچ وقتم نمی فهمه اون

قدر عاشقش بودم که ازش گذشتم.حالا تو کسی را

سراغ نداری غرور شکستما بند بزنه یا یه دریا واسم

اشک بریزه.....

آخه خودم اشک ریختن یادم رفته.....

چهارشنبه 20 شهریور1387
ساعت 10:8 AM
نويسنده سوگند


تقدیم به تنها کل زندگیم...

گل من خبر نداري دل گلدونت مي گيره

اگه تو پژمرده باشي گلدونت برات بميره

گل من نگو كه اونجا دل تو برام مي گيره

گل من نگو شكستي گلدونت برات مي ميره

نكنه لگد شه ساقت زير پاي هر غريبه

ساده دل نباش گل من كه دنيا پر از فريبه

نكنه يه وقت شكستي آخ داره اشكام ميريزه

نميدوني خاطر تو واسه من چقدر عزيزه.

 

سه شنبه 19 شهریور1387
ساعت 10:12 PM
نويسنده سوگند


حرفای دلم...

نمي دونم برات چي بنويسم ولي وقتي قلم رو دفتر خاطراتم مي لغزه خودش حرفاي دلمو واست مينويسه...

دلم تنگ شده اندازه ي قبر كه شب اول واسه مرده تنگ تنگه.اندازه ي تنهايي هاي مرده من و دلم تنهاييم.وقتي به آينده فكر ميكنم ديگه اميدي واسه زندگي پيدا نميكنم.وقتي به خدا فك ميكنم همه چي واسم زنده ميشن.خدايا دوست دارم اندازه ي درياهات.اندازه ي آسمونات كه تمومي ندارن...نميدونم براش چي بنويسم خدايا.من تنهام ولي تو تنهام نذار.نذار درد تنهايي بكشم.براهميشه باهام باش و پيشم بمون.فقط تويي كه دركم ميكني.وقتي شبا گريه مي كنم و ميخوابم.هميشه تو خوابم ميبينم كه داره بارون ميباره.نمي دونم چرا؟ولي شايد واسه اين باشه كه آسمونت واسه دلتنگي و تنهايي من گريه ميكنه.تا حالا فكر كردين دلتون اگه بشكنه چي كار ميكنين؟ما عاشقا هيچوقت نامرد نيستيم.اگه دلمونو كسي بشكنه بهش ياد داديم كه دست اوني رو كه شكسته نبره.بميرم واست اي دل تنهاي شكستم.شبا صداي لالايي هايي كه واسم ميخوندي تو گوشم ميادو ميرن.بغض گلومو ميسوزونه ولي نميتونم بشكنمش.چه سخته بغض تو گلوت باشه ولي از ترس مسخره كردنت دروغكي خنده تو لبات بياد.خيلي سخته كه آدم بغض تو گلوش باشه ولي نذارن اونو بشكنه.از انتظار متنفرم كه دل عاشقارو گول ميزنه.اگه عاشقي منتظر عشقش باشه بدونه هيچوقت بهش نميرسه.منتظر موندن آدمارو داغون ميكنه..يادم مياد از يكي پرسيدم عاشقي؟گفت عاشقي كه هميشه چشم به راهه.هميشه تنهاست.هميشه با تيك تيك ساعت منتظر تق تق دره كه شايد بياد.خيلي بده آدم منتظره يكي باشه و چن نفرم منتظر اون باشن.نه تو بهش ميرسي و نه اونا...

اگه دلت از اين روزا،از اين هواي ياروني گرفته،برو يه جايي كه هيشكي نبينه و صداتو نشنوه و اون موقع داد بزن خدايا دلم پره.ميخوام فقط داد بزنم.بعدش دلت خالي خالي ميشه.اگه از بارون خوشت مياد وقتي كه دلت ميگيره برو قطراتشو بشمر...

ميدونم خيلي اين آپم ناراحتتون كرد ولي به خدا اينا حرفاي دل يه عاشقه.

سه شنبه 19 شهریور1387
ساعت 10:10 PM
نويسنده سوگند


اسیرتم...

سه شنبه 19 شهریور1387
ساعت 10:7 PM
نويسنده سوگند



سه شنبه 19 شهریور1387
ساعت 10:6 PM
نويسنده سوگند


.....

با دنیا عوضت نمی کنم...

سه شنبه 19 شهریور1387
ساعت 10:5 PM
نويسنده سوگند


جنون...

چه زیباست نوشتن وقتی می دانی او می خواند چه زیباست سرودن وقتی می دانی او می شنود و چه زیباست جنون وقتی می دانی او می بیند.

سه شنبه 19 شهریور1387
ساعت 10:3 PM
نويسنده سوگند


امید

وقتى دلت تنگ شد هر وقت چشمت تر شد وقتى دیگه نبود کسى امید و یا همنفسى بدون که هست اینجا کسى که تو براش همه کسى.

سه شنبه 19 شهریور1387
ساعت 10:2 PM
نويسنده سوگند


نفس...

همه وقتي از زندگي خسته ميشن ميگن خدا نفسمو بگير

ولي من هيچ وقت اينو نمي تونم بگم ، آخه تو
نفس مني . . .

سه شنبه 19 شهریور1387
ساعت 10:1 PM
نويسنده سوگند


سرنوشت

عمری با غم عشقت نشستم به تو پیوستم واز خود گسستم ولیکن سرنوشتم این سه حرف بود تو را دیدم. پرستیدم . شکستم .

سه شنبه 19 شهریور1387
ساعت 10:0 PM
نويسنده سوگند


غمی غمناک...

شب سردی است و من افسرده

راه دوری است وپایی خسته.

تیرگی هست وچراغی مرده.

می کنم تنها از جاده عبور:

دور ماندند ز من آدم ها.

سایه ای از سر دیوار گذشت.

غمی افزود مرا بر غم ها.

فکر تاریکی واین ویرانی

بی خبر آمد تا با دل من

قصه ها ساز کند پنهانی.

نیست رنگی که بگوید با من

اندکی صبر سحر نزدیک است.

هر دم این یانگ برارم از دل:

وای این شب چقدر تاریک است!

خنده ای کو که به دل انگیزم؟

قطره ای کو که به دریا ریزم؟

صخره ای کو که بدان آویزم؟

مثل این است که شب نمناک است.

دیگران را هم غم هست به دل

غم من نیز غمی غمناک است.

سه شنبه 19 شهریور1387
ساعت 9:52 PM
نويسنده سوگند


فقط برای تو...

سلام عزیزم . شب به نیمه رسیده و من بیتاب بیتابم. لحظه ای از نگاهم اون ثانیه های شیرین دور نمیشن. ایکاش بازم میومدم تا هزار بار . شاید تو بتونی حرف دلتو بزنی. شاید تو هم بغضت میترکید.

خیلی دلم برات بیتابه و نمیتونم تحمل کنم ایکاش آغوش تو رو داشتم و تموم بغضهامو توش گریه میکردم شاید آروم میگرفتم شاید باورم میشد که تو هم بیتاب منی. یا شاید دلهامون ما رو ول میکردن و بهم میرسیدن و حرفاشونو خودشون به هم میگفتن. ایکاش این روزها به روزی برسن که برای دیدنت و شنیدن صدات  نخواستن تو مانعی نبود. ایکاش برای داشتن هم غرور رو بهانه نمیکردیم. میدونم فاصله من و تو  قدمی بیشتر نیست ولی این یک قدم به چند سال طی خواهد شد .

عزیزم عزیزم دلم برای داشتنت بی تابه . دلم برای بوسیدن روی نازنینت بیقراره. برای بوسیدن ماه ستاره ها رو بهانه نکن.

دیوانه وار دوستت دارم نازنینم.

 

تقدیم به رامین گلم....

سه شنبه 19 شهریور1387
ساعت 9:50 PM
نويسنده سوگند


نگاه تو...

در امتداد نگاه تو
لحظه های انتظار شکسته می شود
و بغض تنهایی من
مغلوب وجود تو می شود

دوشنبه 18 شهریور1387
ساعت 9:45 PM
نويسنده سوگند


............

صدای جیر جیرک ها به گوش می رسد
سکوت را نوازش می دهند
و جای خالی آدم های شب نشین را
با نگاهی معصومانه پر می کنند

دوشنبه 18 شهریور1387
ساعت 9:45 PM
نويسنده سوگند


نمی دانم...

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم

دوشنبه 18 شهریور1387
ساعت 9:40 PM
نويسنده سوگند


مترسک

مترسک ناز می کند
کلاغ ها فریاد می زنند
و من سکوت می کنم....
این مزرعه ی زندگی من است
خشک و بی نشان

دوشنبه 18 شهریور1387
ساعت 9:34 PM
نويسنده سوگند


مرهم درد

در حضور واژه های بی نفس
صدای تیک تیک ساعت را گوش کن
شاید مرهم درد ثانیه ها را پیدا کنی

دوشنبه 18 شهریور1387
ساعت 9:22 PM
نويسنده سوگند